تبلیغات
Fade To Black
Fade To Black

Kieslowski

جمعه 2 اسفند 1387

نوع مطلب :دستنوشته های یک آپاراتچی، 

دیروز داشتم آرشیو قدیم رو چک میکردم یه فایل برخوردم که موسیقی متن فیلم های کیشلوفسکی توش بود  و منو یاد فیلم های این کارگردان بزرگ انداخت و روزگاری که عاشق سینما شدم و شب و روز همش مشغول دیدن و بحث کردن درباره فیلم ها ی این کارگردان بزرگ بودم و الان حتی اسم کوجیکش هم یادم نمیاد .... در مورد کیشلوفسکی خیلی ها نوشته اند و اگه یه سرچ بزنین کلی مطلب بدرد بخور تر از اونچه من میخوام بنویسم برمیخورید . اکثر ما فیلم سه رنک آبی سفید قرمز رو دیدیم و معمولا این کارگردان رو با این سه فیلم میشناسیم  سه فیلمی که یکی زیباتر از دیگری ساخته شده و معمولا همیشه در باره این ها بحث میشه ... اما اگه فیلم شانس کورblind chance  و فیلمی کوتاه درباره عشق رو ندیدین نظر من اینه که خیلی ضرر کردین  حتما ببینید... فیلم شانس کور تا اونجایی که من میدونم از معدود فیلمایی هستش تو سینما که مثل موسیقی میمونه یعنی یه قسمتی تو فیلم هست که تکرار میشه و جالب تر این که سه پایان متفاوت داره و  موسیقی متن خیلی گیرایی داره و باید از Wojciech Kilar به شدت تشکر کرد که این موسیقی زیبا رو اصولا کیشلوفسکی چه قبل از زبیگنیف پرایزنز و چه زمانی که با او همکاری میکرده موسیقی بخشی از فیلمش بوده. 

چندی پیش با یکی از خوبان بحث میکردیم بر سر این موضوع که تو سینما کمتر فیلمی تونسته معنی واقعی عشق رو برسونه و همه فیلم ها بیشتر درباره عشق س ک س داشتن با طرف مقابل بوده نه اون عشقی که باید باشه. اما وقتی فیلمی کوتاه درباره عشق رو دیدم تنها فیلمی بود که با ساده بودنش خیلی چیزا رو نشون داد و ....  در یکی از حساس ترین و یکی از آخرین سکانس های فیلم:

 پسر به بهانه ی شیر فروشی  به در خونه زنی که عاشقش شده میره . زن که خیلی ازش بزرگتره بهش می گه می خوای منو ببوسی؟ پسره میگه نه ! زن میگه می خوای با من بخوابی؟ می گه نه ، می گه پس می خوای چی کار کنی؟ پسرک که 19 سالشه می گه نمی دونم. من فقط دوستت دارم. روز بعد... زن جلوش می شینه دست پسر رو رون لخت  پاش می ذاره و بهش می گه دفه اولته ؟ پسر  با سر اشاره می کنه ، آره زن بهش می گه می دونی که هیچی زیرش نپوشیدم؟ دوباره با سر اشاره می کنه ، آره. دست پسر رو یه کم روی رون می کشه بالا ، داره بهش فشار زیادی میاد و همون طور که به نقطه ارضاء جنسی می رسه بغض  می کنه  بعد زن بهش می گه عشق یعنی همین. پسر بغزش می ترکه و.....

                  پرونده:Kieslowski Powazki.jpg

از زبان کارگردان :

«آیا واقعاً انسان ها آزادی، برادری و برابری را می خواهند؟ این فقط یک شیوه برای حرف زدن نیست؟»                                                                                                         «خوش بینی از نظر من دو عاشقی هستند که در غروب یا طلوع آفتاب - هر کدام که می پسندند - بازو در بازوی هم قدم بزنند.»                                                                        «در زندگی واقعی نام هایی هستند که شگفت زده مان می کنند چون اصلاً برازنده آدم هایی که آن نام ها را دارند به نظر نمی رسند.»                                                                       

«خودم را لهستانی می دانم. من دقیقاً اهل روستای کوچکی در شمال شرقی لهستان هستم. آنجا خانه ای داشتم. دوست دارم اوقاتم را در آن بگذرانم. اما آنجا فیلم نمی سازم. هیزم می شکنم.»

«صنعت تلویزیون دوست ندارد پیچیدگی جهان را ببیند. تلویزیون گزارش ساده با ایده های ساده را ترجیح می دهد: این سفید است آن سیاه. این خوب است، آن بد.»

یکبار دیگر از فکر اینکه دارم شغلی بی معنی و حقیر را انجام میدهم شکنجه شده ام. چند سال پیش، روزنامه فرانسوی لیبراسیون از کارگردانان مختلف پرسید چرا فیلم میسازند.من در آنزمان جواب دادم: "چون کار دیگری بلد نیستم". کوتاهترین پاسخ بود و شاید بهمین دلیل جلب توجه کرد؛ یا احتمالا چون همه ما فیلمسازان با چهره هایی که از خود نشان میدهیم، با پولی که صرف فیلمها میکنیم، درآمد قابل ملاحظه ای که داریم و با تظاهرمان به اینکه از طبقه ممتاز جامعه ایم، اغلب این احساس را داریم که تا چه مایه کارمان بیهوده است. من میتوانم فلینی و بیشتر کارگردانهای دیگری که خیابانها، خانه ها و حتی دریاهای تصنعی را در استودیو میسازند درک کنم: بدین ترتیب، آدمهای زیادی شغل شرم آور و حقیر کارگردانی را نمیبینند...

منابع از زبان کارگردان:                                                                                             برو بچه های کلوب کیشلوفسکی وhttp://aftab.ir


House Of Fools

چهارشنبه 16 بهمن 1387

نوع مطلب :دستنوشته های یک آپاراتچی، 

هی رفقا... چند وقتیه میخوام درباره یه سری از فیلم هایی بنویسم که خیلی روی من تاثیر گذاشتن . فک کنم تا چند مدت فقط درباره فیلم آپ کنم....

نام فیلم: خانه احمق ها (House of Fools)

محصول سال: 2002

ژانر: درام

جوایز: برنده 4 جایزه

كارگردان: آندره كنچالافسكی (Andrei Konchalovsky)

نویسنده: آندره كنچالافسكی (Andrei Konchalovsky)

بازیگران: آلییا ووجاستكی (Yuliya Vysotskaya)، یوجنی میرانف (Yevgeni Mironov)، سلطان اسلاموف (Sultan Islamov)، برایان آدامز (Bryan Adams)

 

                           

 

قصه این فیلم بر میگرده به زمان جنگ روس ها و چچن ها در یک تیمارستان. دیوانه های این تیمارستان هر شب کنار پنجره جمع میشن تا حرکت قطاری که از کنار تیمارستان میگذره و تماشا کنن جوونا (آلییا ووجاستكی)  دختریه که عاشق برایان آدامز هست و هر شب اونو تو قطار میبینه که به سوی او میاد. او یک آکاردئون داره که هر وقت میزنه دنیا رو به اون شکلی میبینه که خودش میخواد تا اینکه یک شب قطار از کنار تیمارستان نمیگذره و......

این فیلم دیالوگ ها و صحنه های بیاد ماندنی زیادی داره که تا مدت ها تو ذهن آدم میچرخه . موسیقی متن بخصوص ترانه های چچنی که توسط بازیگران خونده میشه واقعا فضای زیبا و خاصی داره. از من میشنوید حتما این فیلم رو ببینید . تا جایی که من اطلاع دارم این دومین فیلم آندره کنچالفسکی هستش و یکی از بهترین هایی که میشه دید. تو فصل نهایی این فیلم یه دیالوگ هست که حیفم میاد اینجا نذارمش: 

جوونا: تو  سیب رو نخوردی؟..... پرستار میگخ خدا میبخشه .... آیا اون همه رو میبخشه؟

پیرمرد دیوانه : کی؟

..... خدا

.....: کدو یکی؟

......میدونی دیگه... خدا

پیرمرد به سیب اشاره میکنه: چی میبینی؟

......: یه سیب

.......: همین؟

..:... آره پس دیگه چی؟

.......: من ملل مختلف رو در این سیب میبینم .. مردمی که همدیگر رو دوست دارن .... و همدیگر رو نابود میکنن...برای نسلها می چنگن و میمیرند...اونها همگی به من نگاه میکنن....و تو از من میخوای که بخورمشون؟

به من نگین که نفهمیدین این پیرمرد دیوونه کی بود.....


... و صلح

پنجشنبه 19 دی 1387

 تا حالا شده عکس هایی از مصدومان و کشته های جنگی ببینید و چشماتون رو هم بزارین و ترجیح بدین فقط یه اه بکشین و بعد

 

به پیشنهاد یکی از خوبان

برای صلح

Us, and them

And after all were only ordinary men

Me, and you

God only knows its knows what we would choose to do

Forward he cried from the rear

And the front rank died

And the general sat and the lines on the map

Moved from side to side

Black and blue

And who knows which is which and who is who

Up and down

But in the end its only round and round

Havent you heard its a battle of words

The poster bearer cried

Listen son, said the man with the gun

Theres room for you inside

Down and out

It cant be helped but theres a lot of it about.

With, without

And wholl deny its what the fightings all about?

Out of the way, its a busy day

Ive got things on my mind

For the want of the price of tea and a slice

The old man died

Waters, Wright 

 

ما و آن ها

همه مان روی هم رفته آدم های معمولی هستیم

من و تو

فقط خدا می داند که این چیزی نیست که برای انجام ، انتخابش کنیم

از پشت سر قریاد زد به پیش

و سربازهای خط مقدم به خاک افتادند

و ژنرال نشست و خط های نقشه

جا به جا شدند  

سیاه و کبود

و چه کسی میدونه چی به چیه .. و کی به کیه

آخرش هم باید دو خودت بگردیو بگردی و بگردی

مرد پوستر به دست فریاد زد

مگر نشنیده ای که این یک جنگ زرگری است

مرد تفنگ چی گفت: گوش کن پسرم

آن تو برای تو هم جایی هست

بی پول و پله

کاریش نمی شود کرد، اما همه جا فراوان است

پول دار و بی پول

و چه کسی انکار میکند که همه جنگ ها بر سر همین است

بیرون از راه ، روز شلوغ و پر کسب و کاری است

فکرهایی در سر دارم

پیرمرد که پول چای و تکه نان نداشت مرد

 

ترجمه : میم آزاد با دخل و تصرف


....و مامبولیوا

سه شنبه 26 آذر 1387

هی رفقا ..... چندی بود که طبق معمول همیشه به گشادی مزمن دچار شده بودم و حس آپ زدن نبود.... تا اینکه اینجانب به همراه تنی چند از یاران و نوچگان همیشگی عزم رفتن به کنسرت گروه معظم مامبولیوا را جزم کردیم تا ساعتی را با مطربی سپری کرده و از خود شادی در کنیم و هیزم بیشتری جمع کنیم..... پس از دزدی از چند فروند گدای محترم خیابانی پول رفتن به کنسرت را جور کردیم... و پس از جیم زدن از کلاس استاد معظم به تالار شهید آوینی رسیده و از هول بودنمان جنگی وارد سالن شدیم... اولین چیزی که توجه ما را به خود جذب نمود این بود که چراغ های سالن خاموش بودند و این خود ما را برای لهو و لعب بیش از پیش ترغیب کرد. پس از آنکه مجری با ان کت ریبا و برازنده عرایض !!! را به اتمام رساند چشم ما موفق به دیدن آلات و اعضای گره مامبو گشت.... و ان ها سومین یا چهارمین اهنگ را زدند که در بخشی که ما نشسته بودیم هنوز دعوا بر سر جای نشستن ادامه داشت و تنی چند به شدت با یکدیگر درگیر بودند که بر صندلی جلوی ما جلوس کنند  و اعصاب ما را مینمودند که نوچگان را دستور دادیم به ان ها دخول کنند بلکه آرام گیرند... اما این نیز افاقه نکرد و گویی داشتن صندلی برای جلوس از دخول هم مهم تر بود....

پس از نواختن چند اهنگ که با سلیقه شخصی اینجاب زیاد جور نمیبود ناگهان گروه شروع به نواختن اهنگ  Another Brick In The Wall  از گروه خداوندگار  پینک فلوید نمود و جناب محترم پناه چنان با لهجه استکباری انگلیسی این آهنگ را اجرا کرد که گویی حضرت واترز بر ما نازل شد و فرمود هیچ فرقی بین من و ممد نبود... پس ما نیز سر تعظیم فرود اورده از اجرا لذت بردیم  و از خود چیزی شبیه شادی در کرده و با تمام قوا همراه گروه شروع  به خواندن کردیم که ناگهان با چشمان باباقوری خویش  مشاهده نمودیم که تمام سالن جوری به اینجانب خیره شده اند که گویا موجود فضایی دیده اند و ما آب شده در زمین فرو رفتیم و بقیه ما جرا از از درون زمین دنبال کردیم. و دانستیم که مردم هنوز کنسرت رفتن نمیدانند.... جملگی طوری دست ها را زیر جانه زده بودی و ابروها را درهم کشیده که گویی فیلم های جناب کیشلوفسکی مینگرند. ُو ما هرچه از خود جست و خیز در کردیم هیچ تغییری در احوال این ملت ایجاد نشد که نشد ... و اما دوباره جناب مجری خوش تیپ پا به روی سن گذاشته و کمی از خود الفاظی در نمود که ما هرچه فسفر سوزاندیم معنی ان ها را نفهمیدیم و دانستیم که جناب مجری بسیار با سوادتر از ما میباشد و ما را اصلاچه به فهمیدن الفاظ جناب مجری خوش تیپ... در این بین بود که دختری 9 ساله پا به روی سن گذاشت و دانستیم که او نابینا می باشد . وی با کمک جناب خواننده این گروه جناب مهدی جهانگیری که بنده حقیر چند صباحی در خدمت ایشان اصول مطربی و لهو ولعب و نواختن آلت موسیقی را اموختم شروع به نواختن دو اهنگ از حضرت منصفی نمود که ما از خود بیخود گشته جامه دریدیم و راه بیابان پیشه کرده  سر به صحرا گذارده هد را بنگ نمودیم و با تمام وجود لذت بردیم که این کودک چه صدای کودکانه اما تاثیر گذاری دارد و باید نمونه ای شود برای بسیاری از خوانندگان این مرز و بوم که همیشه خارج میخوانند... در این بین بود که فردی از جا برخاست و مشتی پول بر روی سن ریخت که از این حرکت او دانستیم که وی از ان دسته افرادی میباشد که محیط درون جمجمه او را هوا احاطه کرده.....

و اما قسمت دوم اجرا با همراهی جناب کارلوس شور و حال دیگری داشت و خانمی که کنار ما نشسته بود هی قربان صدقه سبیل او می رفت و ما بر ان شدیم که کمی سبیل بر روی لب معظم خویشش بگذاریم شاید کسی هم قربان ما شود....حرکات او بر روی صحنه نشان میداد که او با تمام حس می خواند و مانند خواننده های کت شلواری امروز نیست که مثل یبوست گرفته ها کاملا خشک روی صحنه می ایستند و می ترسند مبادا حرکتی اضافی باعث کار کردن معده شان شود.... خلاصه که دایی جان کارلوس چنان سالن را به وجد اورد که همه از خود بی خود شده مشغول حرکات موزون میبودن که ما چشم باز کرده دیدیم لبمان به لبان خانوم کنار دستیمان گره خورده و هرچه تلاش میکنیم باز نمیشود... که این نیز پس از ساعتی تلاش و به همت متخصصان داخلی برطرف شد و مشتی محکم بر دهان استکبار جهانی و امریکای جهانخوار زدیم.  4آهنگ پایانی به شدت به دل و جان ما نفوذ کرده مارا بس نمایاند...و در این بین  اهنگ یاد روزن رفته به شدت مرا به فاک داد  چنان که یاران و نوچگان ما از این همه احساسات  متعجب و انگشت به مقعد مانده بودند ....و اما بدترین قسمت این کنسرت این بود که دیگر از ان فیدبک های مکرر دوست داشتنی خبری نبود و ما که توان تحمل اجرایی بدون فیدبک نداریم و در این اجرا بلندگوهی محترم سوت نمیکشیدند دانستیم که این جناب صدابردار که از شهر کفر و کفار امده هیچ از صدابرداری نمیداند. و دیگر توان نوشتن ک.س شعری بیش در من نیست.....



فهرست وبلاگ

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها