دیروز داشتم آرشیو قدیم رو چک میکردم یه فایل برخوردم که موسیقی متن فیلم های کیشلوفسکی توش بود و منو یاد فیلم های این کارگردان بزرگ انداخت و روزگاری که عاشق سینما شدم و شب و روز همش مشغول دیدن و بحث کردن درباره فیلم ها ی این کارگردان بزرگ بودم و الان حتی اسم کوجیکش هم یادم نمیاد .... در مورد کیشلوفسکی خیلی ها نوشته اند و اگه یه سرچ بزنین کلی مطلب بدرد بخور تر از اونچه من میخوام بنویسم برمیخورید . اکثر ما فیلم سه رنک آبی سفید قرمز رو دیدیم و معمولا این کارگردان رو با این سه فیلم میشناسیم سه فیلمی که یکی زیباتر از دیگری ساخته شده و معمولا همیشه در باره این ها بحث میشه ... اما اگه فیلم شانس کورblind chance و فیلمی کوتاه درباره عشق رو ندیدین نظر من اینه که خیلی ضرر کردین حتما ببینید... فیلم شانس کور تا اونجایی که من میدونم از معدود فیلمایی هستش تو سینما که مثل موسیقی میمونه یعنی یه قسمتی تو فیلم هست که تکرار میشه و جالب تر این که سه پایان متفاوت داره و موسیقی متن خیلی گیرایی داره و باید از Wojciech Kilar به شدت تشکر کرد که این موسیقی زیبا رو اصولا کیشلوفسکی چه قبل از زبیگنیف پرایزنز و چه زمانی که با او همکاری میکرده موسیقی بخشی از فیلمش بوده.
چندی پیش با یکی از خوبان بحث میکردیم بر سر این موضوع که تو سینما کمتر فیلمی تونسته معنی واقعی عشق رو برسونه و همه فیلم ها بیشتر درباره عشق س ک س داشتن با طرف مقابل بوده نه اون عشقی که باید باشه. اما وقتی فیلمی کوتاه درباره عشق رو دیدم تنها فیلمی بود که با ساده بودنش خیلی چیزا رو نشون داد و .... در یکی از حساس ترین و یکی از آخرین سکانس های فیلم:
پسر به بهانه ی شیر فروشی به در خونه زنی که عاشقش شده میره . زن که خیلی ازش بزرگتره بهش می گه می خوای منو ببوسی؟ پسره میگه نه ! زن میگه می خوای با من بخوابی؟ می گه نه ، می گه پس می خوای چی کار کنی؟ پسرک که 19 سالشه می گه نمی دونم. من فقط دوستت دارم. روز بعد... زن جلوش می شینه دست پسر رو رون لخت پاش می ذاره و بهش می گه دفه اولته ؟ پسر با سر اشاره می کنه ، آره زن بهش می گه می دونی که هیچی زیرش نپوشیدم؟ دوباره با سر اشاره می کنه ، آره. دست پسر رو یه کم روی رون می کشه بالا ، داره بهش فشار زیادی میاد و همون طور که به نقطه ارضاء جنسی می رسه بغض می کنه بعد زن بهش می گه عشق یعنی همین. پسر بغزش می ترکه و.....
از زبان کارگردان :
«آیا واقعاً انسان ها آزادی، برادری و برابری را می خواهند؟ این فقط یک شیوه برای حرف زدن نیست؟» «خوش بینی از نظر من دو عاشقی هستند که در غروب یا طلوع آفتاب - هر کدام که می پسندند - بازو در بازوی هم قدم بزنند.» «در زندگی واقعی نام هایی هستند که شگفت زده مان می کنند چون اصلاً برازنده آدم هایی که آن نام ها را دارند به نظر نمی رسند.»
«خودم را لهستانی می دانم. من دقیقاً اهل روستای کوچکی در شمال شرقی لهستان هستم. آنجا خانه ای داشتم. دوست دارم اوقاتم را در آن بگذرانم. اما آنجا فیلم نمی سازم. هیزم می شکنم.»
«صنعت تلویزیون دوست ندارد پیچیدگی جهان را ببیند. تلویزیون گزارش ساده با ایده های ساده را ترجیح می دهد: این سفید است آن سیاه. این خوب است، آن بد.»
یکبار دیگر از فکر اینکه دارم شغلی بی معنی و حقیر را انجام میدهم شکنجه شده ام. چند سال پیش، روزنامه فرانسوی لیبراسیون از کارگردانان مختلف پرسید چرا فیلم میسازند.من در آنزمان جواب دادم: "چون کار دیگری بلد نیستم". کوتاهترین پاسخ بود و شاید بهمین دلیل جلب توجه کرد؛ یا احتمالا چون همه ما فیلمسازان با چهره هایی که از خود نشان میدهیم، با پولی که صرف فیلمها میکنیم، درآمد قابل ملاحظه ای که داریم و با تظاهرمان به اینکه از طبقه ممتاز جامعه ایم، اغلب این احساس را داریم که تا چه مایه کارمان بیهوده است. من میتوانم فلینی و بیشتر کارگردانهای دیگری که خیابانها، خانه ها و حتی دریاهای تصنعی را در استودیو میسازند درک کنم: بدین ترتیب، آدمهای زیادی شغل شرم آور و حقیر کارگردانی را نمیبینند...
منابع از زبان کارگردان: برو بچه های کلوب کیشلوفسکی وhttp://aftab.ir
تبلیغات 

